محمد مفيد مستوفى بافقى

264

جامع مفيدى ( فارسى )

[ 211 ب ] بر رأى مهر انجلاى راقمان صحايف آمال و محرران لطايف اقبال مخفى نماناد كه مجملى از احوال مستوفيان عطاردنشان كه به موجب حكم و فرمان پادشاهان عظيم الشان در خطهء يزد به امر استيفا قيام نموده‌اند و بر اين حقير ظاهر گرديده بود به دستيارى خامهء بلاغت‌آيين به تحرير پيوست . و در اين مقام نيز لازم ديد كه ذكر جمعى از اصحاب قلم كه بر مدارج دانش ترقى نموده به مرتبهء عالى رسيده‌اند و در اين بلدهء طيبه به دستيارى قابليت و استعداد كميت واسطىنژاد قلم را در ميدان صحايف اوراق به جولان درآورده به سنان نيزهء خطى خامهء اخذ مال كافهء برايا كه ودايع بدايع حضرت آفريدگار جل شأنه و عم نواله‌اند نموده‌اند درين اوراق تحرير يابد تا نام آن زمرهء واجب الحرمة در صفحهء روزگار باقى ماند . آورده‌اند كه شخصى از ارباب قلم كه به وفور فضايل نفسانى و اكتساب كمالات انسانى موصوف و به زيور صلاح و پرهيزگارى معروف بود حلقهء ارادت يكى از فضلاى دانشور در گوش كشيده غاشيهء حسن عقيدت بر دوش افكنده بود و پيوسته به ملازمتش مىشتافت . [ 212 الف ] اما از جانب آن عالم ربّانى زياده توجهى دربارهء خود نمىديد . نوبتى در حضور يكى از دوستان گله آغاز كرده گفت سبب عدم توجه آن خدام را نمىدانم و چندانكه به ملازمت عتبهء عليه‌اش كمر خدمت بر ميان مىبندم آثار شفقت مشاهده نمىكنم ، استدعا آنست كه شمه‌اى ازين معنى به عرض رسانى و آنچه در جواب فرمايد به من رسانى . آن‌شخص به خدمت شيخ رفته ماجراى گذشته تقرير كرد و التماس دربارهء يار عزيز خود نمود . شيخ فرمود كه سبب آنست كه عمر عزيز را صرف كارى مىكند كه پروردگار عالميان ناراضى و خلايق از نيزهء قلم او در زحمت و از تيغ زبان او زخمدار [ و ] دلفكار [ ند ] ، شعر : همه ريو [ و ] رنگست و مكر و فريب * نه صدق و مروت نه صبر و شكيب